جــــــــــوون ایــــــــرانی ســـــــــــلاااااااااام
اخیرا خیلی تنبل شدم کلی مطلب واسه آپیدن دارم کلی سوژه قشنگ و درجه یک دور و برم ریخته اما دیگه مثل قدیما حال و حوصله نوشتنش رو ندارم !!!!!! احتمالا بی ارتباط با تب آنفولانزای خوکی( ببخشید همون نوع A ) نیست !!!!!!
اما اومدم که بمونم البته نه اونقدری که کپک بزنم . بمونم تا تاریخ انقضام .
امروز توی اداره کلاس اطفاء حریق گذاشته بودند ، کاری به جریانات پیرامون مبحث شیرین آتش و حرفه آتش نشانی ندارم قصدم تعریف این قضیه است : وسط کلاس در سالن باز شد و یه خانمی وارد شد که واقعا روی هر چی خانمه سفید کرده بود.
بذارید شرح قیافه اش رو بدم : یه مانتوی خردلی زننده گِل و گشاد ، شلوار لي آبي ، کیف قرمز تند و تیز ، یه مقنعه سورمه ای رنگ تُل شده ، رنگ پوست : از سبز رد کرده ! اما هنوز به سیاهی نرسیده !
موهاش رو به صورت افتضی از مقنعه اش بیرون گذاشته بود و دقیقا مثل خانمای خراب بزک کرده بود . دورتا دور چشاش هم به صورتِ
، سیاه بود نه اینکه بخواد مدل خلیجی ملیجی یا سبک جدید آرایش کرده باشه ها دقیقا مثل خانمی که اشک بریزه و آرایشش پایین بریزه !!!
از قیافه اش بیایم بیرون دیگه فکر کنم خیلی
شدین !!! خلاصه اومد رفت اول کلاس نشست روی صندلی . کنار کی ؟ کنار رییس حراست اداره مون !!!! و یکی از پاهاش رو انداخت روی اون پاش !!! و شلوارش از مچ ، بالا کشیده شده بود و مچ پاهاش پیدا شده بود . من واقعا حیرت قیافه اش مونده بودم تا اینکه دیدم وسط کلاس یه سیب از کیفش درآورده برگشته به همکارا تعارف می کنه و همه که حیرونش مونده بودن با حالتی شرمزده تشکر کردن ازش ( چی بهش بگیم خوب ؟) . بخدا چشتون اصلا به همچین موجوداتی نیفته الهییییییی یَک گازی به سیب زد و خامچ خامچ قاپ می زد به سیب و می خورد . مونده بودم این تحفه کیه با این قیافه اومده سر کلاس ما . نتونستم صبر کنم تا اتمام کلاس در گوش یکی از همکارام گفتم این دیگه کیه ؟ گفت قضیه اش مفصله بعد برات تعریف می کنم .
بعد از اتمام کلاس خانم شده بودن سوژه اداره ! و همه داشتن از شخص شخیص ایشان صحبت می کردند . من که تازه دیده بودمش اما بچه ها می گفتن یکی از همکارای سابق اداره است الانم هنوز بازنشسته نشده اما تعلیق از کارش کردند و تازه برام گفتن که خانم خرابی بوده و هزار و یک خراب کاری و افتض کاری کرده !! گفتم خوب چرا حراست کاری نمی کنه گفتن هیچ کاری از حراست واینا ساخته نیست !!! یکی از بچه ها گفت : رفتن به دیوان عدالت اداری شکایتش رو کردند تازه اونا اومدن واسش احقاق حق می کنند که گروهش دو تا کمتر از اونیه که باید باشه !!!! یعنی یه چیزی هم بدهکار شدن !!!
رییس ادارمون ازش درخواست کرده !!! که نیادش سرکار خودشون همینطوری بهش حقوق می دن !!! اما بازم دست بردار نیست و میاد !
قصدم از تعریف موضوع فقط به اشتراک گذاشتن حیرت خودم بوده و هیچ منظور خاصی ندارم . اما واقعا عجیبه چرا نمی شه از حضور همچین آدمایی در محیط کار جلوگیری کرد !!! تازه اگه محیط خصوصی بود شاید تا این حد حیرت انگیز نبود . توی محیط کار دولتی چرا ؟
*** چیه ؟ چرا واسم خط و نشون می کشی ؟ داری می گی نیومدی نیومدی حالا هم که اومدی اینم موضوعه آپ کردی ؟
همین رو می گی ؟ اینا هم جزء زندگیمونه دیگه باید مطرح شه خب . اینقدر اخم و تَخم نکنید بهم . ![]()
نحوه شروع مطلب یه طرف تموم کردنش هم همون طرف اساساً .
از اینکه به من لطف داشتید کمال
تشکر رو از همتون دارم .
چند وقتیه حال و روز خوبی ندارم دقیقا شدم نماد اون جمله ای که به عنوان شرح وبلاگم نوشته بودم و نصر الله خان خدا بیامرز می گفت به روحیاتت نمیاد شرحتو عوض کن .اون جمله این بود : در غمگین ترین لحظات زندگی ام شادم چون کسی نمی داند چقدر غمگینم !!!
فکر بد نکنین ها با همسرجان مشکل ندارم ها نمی خوام یه تار موی سرش کم بشه و خدا رو شکر از هر چی شانس نداشتم از نظر همسرجان شانسم خوب بوده . اما دلزده مسایل دیگه ای هستم که حسابی درگیرم کرده خلاصه اینکه برام دعا کنید که از کما در بیام و حالم بیاد سرجاش . همتونو دوست دارم . خیلی دلم میخواد با همون روحیه برگردم و براتون بنویسم واسم دعا کنین حالم بیاد سرجاش و ناراحتیم بر طرف بشه ![]()
* داشتم آرشیو وبم رو می دیدم: روزی تند تند آپ می کردم طوری که دوستام نمی دونستن واسه کدوم پستام نظر بذارن !!!! اما حالا نه وقتش رو می کنم نه آنچنان دل و دماغ آپیدن رو دارم .
* به این نتیجه رسیدم که : زندگی خیلی سخته بعضی وقتا خیلی سخت باهات معامله می کنه و احساس شکست می شه حس غالب زندگیت .....
* در حال حاضر شرایط بحرانی ای دارم که معلوم نیست قراره چی بشه . شاید شنبه همه چیز روشن بشه و تکلیفم معلوم شه شایدم مجبور بشم تا یه ماه دیگه هم صبر کنم ...
فکرم شدیدا درگیر این موضوعه
* یه اشتباه ساده احمقانه کردم توی کارم و حرصم از این در میاد که اشتباهم اصلا اشتباهی نیست که بخوای جزء اشتباه به حسابش بیاری اما هست دیگه کلا دستاویز خوبیه واسه کسایی که بخوان زیر پاتو خالی کنن و بهت نارو بزنن
* از سادگی و حماقت خودم به ستوه اومدم . هنوز درد پست قبلیم تازه است هنوز دلم پره . هنوز دلم می خواد حال یکی رو اساسی بگیرم . حیف که فکر نکنم شرایطش پیش بیاد
* یه سوتی هم امروز سرکارم دادم ( جدای از اون اشتباه کاری) و کلا امروز اینطوریم: ![]()
* نگران نباشید تحملم کنید دوباره به وضعیت عادی بر می گردم و جفنگیات و خل و چل بازیامو واستون می ذارم اونم به زبان طنز که نگید الهه چرا همچین شدی
وبلاگمه دیگه . شده سنگ صبورم اگه چرت و پرت نوشتم بهم خورده نگیرین
*یه خانم باردار اصفهانی در اثر آنفلونزای خوکی جان به جان آفرین تسلیم کرد . خواهر یکی از همکارام آنفلوآنزا خوکی گرفته
اگه به اون سرایت کنه بعدشم به ما سرایت می کنه یعنی دیگه کلا : اگر بار گران بودیم وووووووووو رفتیم اگه نامهربان بودیم ووووووووو رفتیم
بیکاری نشستی تا اینجا چرت و پرتای من رو می خونی ؟؟؟؟ من دیوونه ام اینا رو می نویسم تو چرا می شینی اینا رو می خونی ؟؟؟
که چه دردی دارد ،
که چه زخمی دارد ،
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی !!!!!!!!
پی نوشت : تا بحال تجربه نکرده بودم .....
اولین باره که درد زخم خنجر از پشت رو تجربه می کنم ....
چه دردی ....
.....چه احساس ناامنی و سردی!!!! ....
.... چقدر دلگیر و ناراحتم ...
کاش بتونم ببخشمت ای رفیق نامرد من !!!!
کاش بتونم فراموشت کنم ای شبزده نقاب بر چهره کشیده !!!
نمی دونم چی باید بگم فقط دلم گرمه به اینکه خدا خودش حسابی هوای کارمو داره ...
اما این چیزی رو عوض نمی کنه : نمی بخشمت ای دشمن در لباس دوست من ....
چرت و پرت نوشت : قالب وبلاگم رو خیلی دوستش داشتم و دارم ، اما برای تنوع عوضش کردم هیچ دلیل خاصی هم نداشت ، شاید بیکاری و درموندگی و احساس شوکی که دارم جزء دلایلش باشه !!!!
عمراْ فکرشم نمی کردم که اینقدر مشغله کاریم سنگین بشه که حتی نتونم نفس بکشم !!!!
از قرار یه دوره یه ماهه توی هسته مرکزی دانشگاه علوم پزشکی برامون گذاشتند و ساعت کاریمون از ساعت ۷.۵ صبح تا ۴ بعد از ظهره !!! ساعت ۵.۵ عصر نااااااااااک و نالون می رسم خونه
دیگه فکرشم بکنید زندگی تاهلی و .... جدای از ایناش آقای همسر خان هم کلی کار ریخته سرم که حوصله ام سر نره !!!! از جمله پاورپوینت دوره ای که باید تدریس کنه .
قضاوت با شما : شما بودید اینطوری :
یا شایدم اینطوری :
و به دنبالش اینطوری :
نمی شدید ؟؟؟!!!!
تبصره ۱ : از نوشتن لغت تبصره به هیچ عنوان تعجب نکنید به مدت یک هفته توی قسمت رسیدگی دانشگاه علوم پزشکی بودم از بس تبصره و قانون و ماده به خوردمون دادند اینطوری شدم : ![]()
تبصره ۲ : دلم واسه یه خواب درست و حسابی ۱۵ ساعته لک زده !!!! ( لک زده : تنگ شده )
تبصره ۳ : یگانه و هستی جونم اگه قرار شد عکسم رو توی وب بزنید عکس خوشکلم رو بزنید ها الان واستون می ذارمش این عکسمو بذارین لطفا : ![]()
تبصره ۴ : به جان شما وقتش رو ندارم فکر کنم و تایپ کنم هر خزعبلاتی به ذهنم می رسه می نویسم . جون الی شاکی نشید .
تبصره ۵ : خدمت شاه نــــگار: با این کامنتدونی!!!! اون از سه چهار باری که کامنت گذاشتم و برگشتم نبود و الفاتحه و ... نثار روحش کردم . اونم از الان که دیگه از مایه نمی شه کامنت گذاشت .
تبصره ۶ : بچه ها عمــــولـی توی وبش طرح جالبی داده منم از اونجا که خیلی دیر به دیر می تونم آپ کنم این طرح رو پیاده می کنم که لااقل تا آپ بعدیم سرتون اینطوری گرم بشه :
هر کدوم از شماها واسه نفر قبلی که توی قسمت نظرات نظر گذاشته یه اسم با جنس مخالف انتخاب کنید یعنی مثلا واسه شاه نگار بذارید : خاله خان باجی ![]()
واسه یگانه بذارید مسعود شصتچی و .....![]()
تبصره ۷ : تا اطلاع ثانوی به ملکوت اعلی پیوستم .
دوستدار همتون الا ناز

عاشق صدای مهرم صدایی که وقتی بوی مهر رو می شنوم صداشم تو گوشم طنین می اندازه .... صدای زنگ مدرسه .... صدای سوت ناظم و معاون مدرسه .... صدای شلوغ و همهمه بچه ها توی زنگای تفریح ... صدای خشن کشیده شدن صندلیها و نیمکتها توی کلاس ... صدای کشیده شدن ناخن دبیر روی تخته سیاه .... ![]()
آخ که دلم واسه اون روزا یه ذره شده .... یادش بخیر .... چقدر ماه مهر رو دوست دارم
ماهی که من رو یاد عزم و اراده ام می اندازه وقتی اول هر سال مصمم و جدی قول سالی موفقیت آمیز رو به خودم می دادم و چه خوب به قولم وفادار بودم ...
دوران شیرین مدرسه با همه هیجاناتش فقط برایم خاطره ای روشن و شفاف شده و .... دیگر هیچ ( به قول مسعود شصتچی )
این شعر ، توی کاست آوای مدرسه مون بود که خودم به عنوان رهبر گروه سرود به بچه ها آموزشش دادم و الان شدیدا واسم نوستالژیکه . البته شعر معروفیه وهمتون شنیدین اما بازم تقدیم می کنم به همه عاشقان مدرسه
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر ، ماه مهربان بوی خورشید پگاه مدرسه
از میان کوچه های خستگی می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم ز شوق بچه ها اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید سرخ بر تخته سیاه مدرسه

یکی از دوستام دختر چهار ساله شیرین زبونی به اسم "نورا "داره که .... اوووووووم ... مامانی ... میخوای بخوریش
نورا اخلاقش اینطوریه که وقتی بزرگترش بخواد تو خیابون دستشو بگیره هر چی دستش باشه می ذاره زیر اون بغلش و دستش رو می ده به بزرگترش .
این توضیح اولیه رو دادم که این رو تعریف کنم : مادرش میگفت رفته بودیم خرید توی راه براش بستنی خریدیم از پاکتش در آورد و شروع به لیسیدن کرد (
). وقتی می خواستیم عرض خیابون رو رد بشیم بهش گفتیم دستت رو بده بستنی اش رو زد زیر بغلش !!!!! و دستشو داد به دستم ... وقتی از خیابون رد شدیم ... گریه و زاری ای راه انداخت که بیا و ببین و توی گریه اش می گفت : نمی خوام !!!! نمی خوام !!!! بستنیم لباسی شد !!!!!!![]()
![]()
![]()
این سوال اساسی مطرح شد برام که : "بستنیم لباسی شد "درسته یا " لباسم بستنی ای شد " گرچه می تواند هر دو گزینه صحیح باشد که مورد اول بر کلمه بستنی تأکید دارد و مورد دوم بر لباس ! این کودک کاملاً صحیح نگرانی خودش رو بیان نموده است می باشد گویاااااا چرا که اون چیزی که برای بچه اهمیت داره بستنیه اس نه لباس ! "لباس بستنی ای شده" دغدغه و نگرانی مادر می تواند باشد اما دغدغه بچه ... هرگز .
پی نوشت ۱: ![]()
پی نوشت ۲ : با پوزش از دوستان بخاطر اینکه مدتی غیبتی نسبتا صغری داشتیم ...
پی نوشت ۳ : از اظهار لطف همه دوستان ممنون . حالم بسی خوب و نیک می باشد و ملالی نبود جز دوری شما که خدا رو هزاران بار شکر که آنهم تازه گردیده می باشد .
پی نوشت ۴ : طاعات و عبادات یک ماهه رمضان همگی قبول درگاه حق انشاءالله
پی نوشت ۵ : ![]()
بعد از سه روز خونه نشینی امروز تشریف بردم سرکار ، اما بخاطر همنوع دوستی یه ماسک زدم به صورتم که احیاناً همکاران مریض نشن و من یه عمر خودمو نبخشم ....
اما از وقتی پامو گذاشتم دم اداره همه بسان آدم ندیده هایی من رو می نگریستند که بیا و ببین ! طوری نگاه می کردند که گویا خود خان خوک جلوشون سبز شده !!!!!
بابا هر گردی که گردو نیست !!!! تازه من این ماسک رو صرفا از سر لطف به شما ها زدم نه اینکه تجویز پزشک باشه ![]()
آقای وای از همکاران محترم در واحد کارگزینی با چشمانی گرد شده در سیمای اینجانب نگریسته و با صدایی لرزان می گویند :
ـ خدا بد نده .... آنفولانزا....
میان کلام شریفشان پریده ، بسان متهمانی که دم اعدام به سر می برن با احساسی سرشار از
گفتم : خوکی نیست بخدا خوکی نیست ......
تصمیمی قاطع گرفتم : از آنجا که تا سه چهار روز دیگر قصد دارم با ماسک سرکار تشریف فرما شوم ، به همراه ماسک ، پیشانی بندی با این مضمون بر پیشانی خود بزنم :
فرار نکنید خوکی نیست ، مرغیه دست بالاش افغانیه ......... اونم از نوع کارت دارهاشون و با مجوزاشون![]()
پی نوشت ۱ : آلما جان می فرمایند بیماری با کلاس : اینجانب تلاش بسزایی نمودم که بیماری خود را با کلاس جلوه نمایم اما کلاس زیادی هم موجبات ضرر و زیان فراوانی است گویااااااااااااااا
پی نوشت ۲ : همچنان بیمارم و صدام گرفته اما دوست عزیزی که خدمتشان ارادت فراوان دارم
دیروز طی مکالمه تلفنی با اینجانب عنوان نمودند که صدام اصلا نگرفته .....کلا این دوست عزیز در تشخیصشان دیر به نتیجه می رسند . خدمت دوست عزیز : ![]()
![]()
پی نوشت ۳ : لازم به توضیح می دانم که : (پی نوشتی مهم )
قصد من از آنفلونزای افغانی ، آنفولانزای جدیدی است که اخیرا سروکله اش تو کشورمون پیدا شده و اینم که گفتم از نوع مجوزداراش واسه اینکه اخبار اعلام کرد بیشتر منشاش از افغانی هایی است که بدون مجوز وارد کشور می شوند
قطعا دوستان به این موضوع اشراف دارند و عنایت کامل دارند که من همچین قصدی نداشتم که بخوام به کسی توهین کنم ! کاملا مشخصه اما برای بعضی ممکنه سوء تفاهم پیش بیاد
الف ) امروز دوستی صحبت از دوستی کرد که سی و اندی سال سن داره . میگفت دوستش یه موزیسینه ! با کلی مرارت و سختی مدرک فوق لیسانس موسیقی اش رو گرفته و درست زمانی که فرصت برداشت محصول کاشته شده سی ساله اش بوده توی تصادفی انگشت سبابه اش رو از دست می ده ! جالبش اینجاس که غیر از این انگشتش کوچکترین آسیب دیگه ای ندیده !!!!!!! ........
ب ) توی تلفن خانه ادارمون یه خانمی هست که روشن دله ... امروز اومد توی اتاقمون بهمون سر زد برای برگشتنش به اطاقش همراهیش کردم ، وارد اطاقش شدم و مدتی کنارش موندم نحوه وصل کردن تلفن ها به اتاقها ، طریقه استفاده اش از بلندگوی مرکز برای پیج پرسنل و .... همه اش برام جالب بود تا اینکه چشمم به کاغذایی افتاد که با خط بریل داخلش نوشته بودن ... اولین بار بود که از نزدیک خط بریل رو می دیدم بهش گفتم چیه ؟ گفت حوادث روزنامه اس و برداشت و شروع کرد به خواندن . می خواند و من گریه می کردم و در دلم خدا رو شکر می کردم که سالمم و قادرم با چشمانم ببینم ! و بعدش شروع به تایپ نامه کرد ! باورتان می شود که حتی یه غلط نداشت !
پی نوشت ۱) به نازم رب کریم و با حکمت ومصلحت اندیشی های خاص خودش
پی نوشت ۲) ما از این انشا (
) نتیجه می گیریم که نباید فقط یک فن را آموخت ! چه بسا اگر فنون دیگری بیاموزیم بهتر بتوانیم با این قبیل مصلحت اندیشی های خداوند کنار بیاییم !
پی نوشت ۳) اینجانب اصلا هم دچار کمبود موضوع نگردیده ام است و صرفا بخاطر جالب بودن این قضیه این موضوع ها رو عنوان کردم !
پی نوشت ۴) اینو یادم رفت بگم : ما از این انشا همچنین نتیجه می گیریم که قدر نعمت های خدای خوب خود را بدانیم و بدانیم چه سخت می شد تایپ کلمات : ب ، ت ، ع ، غ ، ف ، ق ، د ، ذ ، ر ، ز اگر انگشت سبابه نبووووود ....(آیا واقعا سخت می شد؟؟؟ در همینجا بجاست شما را به یه بازی وبلاگی برای پاسخ به این سوال دعوت کنم ![]()
![]()
نیست الان بازی های وبلاگی تو بورس هستن جو گرفتم یهووووو) و چه دلهره آور و ناامیدکننده اگر با چشمانم دنیای اطرافم را نمی دیدم ( این یکی نیاز به نظر سنجی نداره کاملا مشخصه که دلهره آوره
)
پی نوشت ۵ ) ![]()
پیرو دعوتنامه ای از آلما ( دوست عزیزم ) مبنی بر شرکت در بازی وبلاگی زیر .
تعریف کلمات ( بازی با کلمات ) :
دریا: آرام ، بی قرار ، در عین حال وهم انگیز !!!!
قهوه: بر خلاف شهرتش اصلا بی خوابی نمیاره !!! و تلاش من ، توی شبهای امتحان رو بی نتیجه می کرد . اما خوردنش رو دوست دارم بخصوص با شیر
غرور : دوست ندارم کسی باهام داشته باشه . اما دوست دارم با همه داشته باشم !!!!
مدرسه : از بهترین نوستالژیک های من !!! مدرسه منشا قشنگترین خاطرات شیرین من ! مبدا باورهای زیبای من از خودم و زندگی
دفتر مدیر : بستگی به مدیرش داره ! تازه این مدیر انواع مختلف داره مدیر مدرسه حکم کله گنده مدرسه رو داشت که نباید جلوش دست از پا خطا می کردی اما در عین حال بهترین مرجع برای شکایات از دست معلمها ، مدیر کاری هم که دیگه نیاز به توصیف نداره البته الان دیدگاهم نسبت به مدیر کارم مثبته و دوستش دارم اما شاید اگر قرار بود سال گذشته این مورد رو جواب بدم می گفتم : وهم انگیز و چندش آور و روزگار تلخ کن
اب گوشت : نفرت دارم ازش بخصوص از نخودش ( غذای مورد علاقه بابا ) ![]()
قرمه سبزی : نقطه مقابل آبگوشت برای من ! عطرش از خودش مدهوش کننده تر ![]()
ریاضی : درسی که همیشه به خاطرش به همکلاسی هام ، بخصوص همدانشگاهیهام پز می دادم ، چون فهمم بیشتر از دور و بری هام بود
اهنگ: همدم تنهایی های من ! بخصوص آهنگهایی که برام حالت نوستالژیک رو ایجاد کنند . مثل آلبوم خاص از امید ، معین ، امید عامری و محسن چاووشی که البته دو مورد آخر رو فقط در موقعیت خاصی گوش می کنم که گفتنش در این وب روا نیست ![]()
ماه رمضون : دوستش دارم و همیشه جزء بهترین ایام زندگیمه. بخصوص دم افطارش با شعر " چرب و شیرین " و بعدش ربنای شجریان . هیچ وقت نخواستم این ماه نیاد . تا بحال نشده که ازش بد بگم و اصلا نمی خوام ازش بد بشنوم ! وقتی می خواد تموم بشه غصه ام می شه . شبای آخر ماه رمضون با شنیدن صدای ربنای شجریان گریه ام میگیره . جدای از حالت عرفانیش و عبادیش ، این حالت دور هم بودنش و اینکه همه افراد سعی می کنند به هر رنگی شده سر ساعت مشخص سر سفره حاضر بشن . و انتظار بعد افطار واسه انواع واقسام سریالهای تلویزیونی گرچه امسال بغیر از شبکه سه بقیه زیاد ....
استخر: اگر تنها برم داخلش کیف می کنم ولی حس اینکه همه با هم می رن داخلش و چه کثافت کاری هایی می کنن چندشم میاره ! اولش که می پری توش یخ می زنی در عرض 1 دقیقه دماش زیاد می شه چه دلیلی می تونه داشته باشه جز ..........
روزنامه : بوشو خیلی دوست دارم و اینکه کاغذای گندشو باز کنم بگیرم جلوم احساس خیلی چیز فهمی بهم دست میده .
کودکی : زیباترین و قشنگترین دوران زندگی هر انسانی و برای من با هزاران درجه بیشتر ! دورانی که دلم می خواد فقط برای لحظات کوتاهی دیگر تجربه اش کنم .
قزوین : شهری مثل بقیه شهرهای ایران ! با این تفاوت که از روزی که موبایل و اس ام اس آمد آبرو برای خودش و مردمش نذاشتند !!!
دروغ: روتین ترین واقعه روزانه ما !
لیسانس : اینروزها : سیکل 20 سال پیش ! اما لغتش قشنگه ، خیلی بهتر از لفظ معادل فارسیشه : کارشناسی
فوتبال : از عشقهای دوران نوجوانی و اوان جوانی من ! بخصوص با حضور علی دایی
قانون : کم اهمیت ترین مسئله این دوره زمونه ! گرچه برای شاخ و شونه کشیدن برای طرف دعوا ، دستاویز خوبیه !
پرواز: با هواپیما : دلهره آور و مرور هزار باره آیه الکرسی بدون هواپیما : غیر ممکن مشاهده پرواز پرندگان : جذاب و دوست داشتنی و آرامش دهنده
اشک : همدم تنهایی ها و بی پناهی ها ! گاهی اوقات هم حربه ای برای پیش بردن امور به سبکی که دلخواه خودته
ازدواج: اگه از روی تدبیر و آگاهانه باشه : بهترین اتفاق زندگی البته کلا عملیاتی که ناچارا باید دست به انجامش بزنی ( حتی اگه طرفت خیلی از چیزایی که می خوای نداشته باشه نه مشخصا از لحاظ مادی . ) و چه شیرین و رویایی اگر با فردی که توی آرزوهات می خوای باشه باشه .
وبلاگ : پرجاذبه ترین دلخوشی من در این ایام . البته بعضی وقتا هم تبدیل به کابوس می شه ( وقتایی که نمی دونم با چی آپ کنم )
شب: اتمام روز و مشغله هاش و آرامش ! البته به قول آلما در صورتی که با چاشنی تنهایی باشه : وحشت انگیز و رعب آور !
زندگی : حسرت !!!
عشق: دست نیافتنی و خاطره انگیز ! که اگه دست یافتنی بشه ارزش عشقیش کم می شه و چون دست نیافتنیه تبدیل به بزرگترین خاطره زندگیت می شه حتی اگه خودتم نخوای ، برای همیشه با تو می مونه !
هلو : میوه محبوب تابستانی من .... البته هسته جدای زعفرونیش
تحصیل : امری که تموم شدنی نیست !!! هر چی پیش بری بازم وسوسه شو داری !
خارج: محدوده جغرافیایی ای خارج از کشور من که بخاطر تفاوت فرهنگی شدیدش نمی خوام ببینمش اما بخاطر پیشرفت و تکنولوژیشون و از جمله بخاطر کلاسش خیلی دلم می خواد برم .
خواب: وقتی که نباید بیاد شدیدا خودنمایی می کنه و وقتی که طالبشی عمرا خودشو نشون بده
اینترنت : جذاب ، اعتیاد آور و خرج تراش !
مجلس : اگه منظور مجلش شورای اسلامیه نظری ندارم اما اگه منظور کلا مجلسه بازم نظر خاصی ندارم
سال 88: 24 سال بعد از سال 1364 که سر و کله هما خانم و حمید پیداشون می شه و مریم خانم هم زن آقا انوش شده !
کلم پلو : دوست دارم بخصوص عطرش رو
کتاب: بوش رو بیشتر از مطالبش دوست دارم (البته وقتی که نو هستش ) و کلا از علایق منه ! می خرمش حتی اگه نخونمش . واسه کلاس گذاشتنم بدک نیست
دعوتنامه : از دوستان عزیز که تمایل دارند دعوت می نمایم که در این بازی شرکت کنند : از جمله بهار ، زهره ، هستی ، کریون ، شاه نگار ، محمود ، مهرآرا ، یگانه ، عمولی و ... همه دوستان دیگه که از قلم افتادند .
به آرامی آغاز به مردن میکنی...
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
پابلو نرودا
امروز توی اداره بحث سر مارمولک بود !!! و همگی احساس
داشتیم اما به تعریفامون ادامه می دادیم :
یکی رفته بود رو دامنش از فرط ترسش دامنشو در آورده و دور تا دور حیاطشون جیغ می کشیده و می دویده!
یکی رفته بود روی دستش و تا یه هفته هی فکر می کرده یه چیزی رو دستشه (توهم مارمولکی)
یکی داشته ظرف می شسته توی جااسکاجیش بوده و فکر کرده پوسته سیب زمینیه و برش داشته !! یه دفعه دیده مارمولک پرتش کرده و جیغ کشان از آشپزخانه پریده بیرون !
یکی توی اطاقش بوده و مجبور شده تا یه هفته که یه اثری ازش ببینه ( یا جنازشو یا سالمشو در حال بیرون اومدن از اطاق ) توی اطاقش نره !
یکی مثل شوهر من با دل و جرات فراوان با خیال راحت یه روسری پهن می کنه و هدایتش می کنه توی روسری و بعدش با طمانینه چهار طرف رو سری رو جمع می کنه و بعدش مارمولکه رو می اندازه توی شیشه !!! و می شینه نگاش می کنه و مکاشفه می کنه و حبابهای نفسش رو ( به قول خودش ) روی شیشه برانداز میکنه !
خلاصه هر کی یه طوری
می خوام به این بحث مارمولکی ادامه بدم ، قطعا برای یه بارم که شده با این موجودِ
برخورد داشته اید ! از اون لحظه خاطره انگیز بنویسید
من مثل عصر روزهای دبستان ،
پر از کسالت و تردیدم ،
و دفترم از مشق های خط خورده ، سیاه است
هراس من این است :
فردا که زنگ حساب آمد ، با این کمینه چنین خواهد گفت :
باید هزار بار
در شعبه های آتش دوزخ فرو روی ...
اینت جریمه برو !!!!
دلم گرفته . یه بغضی دارم اما نمی دونم از چیه هر چی فکر می کنم و هر چی جستجو می کنم توی افکارم که چی بود من رو اینطوری بهم ریخت نمی فهمم .
دوباره سایه وهم و نگرانی روی زندگیم افتاده و من با احساس پوچی فقط حیران و دلمرده ام !
اولین باره وبلاگم رو باز می کنید و بجای اینکه خنده بیاد رو لباتون ، حالتون گرفته می شه .
به بزرگی خودتون من رو ببخشید .
قبلنا هر چی می شد هر وقت احساس تنهایی می کردم به سررسیدم پناه می بردم و با قلم و کاغذ خلوت می کردم اما حالا دیگه تا تنها می شم صفحه سررسیدم مانیتور شده و قلمم دگمه های کیبود .
جووووووووووونی کجایی که یادت بخیر !

