با عزیزی در مورد محرم و عاشورا و عزاداری های امام حسین بحث می کردیم . طوری صحبت می کرد که هر کس نشناستش فکر می کنه یه آدم غربزده و دین گریز و ضد شیعه است اما اصلا اینطور نبود !!!! مشکل او سر تحریفات واقعه عاشورا بود و اینکه چرا اینقدر امام حسین رو زبانم لال زبون و ذلیل می دونن که واسه تشنگی آبش روضه می خونن و ضجه می زنن .
با خودم فکر کردم یه طورایی راست می گه . ما همه ایام محرم رو دوست داریم و هممون سعی می کنیم یه طورایی توی مراسم عزاداری امام حسین شرکت کنیم بخصوص شهر اصفهان که توی این ایام کل شهر ، رنگ و بوی غم داره . اما :
اکثرمون یا بخاطر حالت نوستالژیکی که این ایام واسمون داره توی این مراسم شرکت می کنیم ، یا واقعا کارمون گره خورده و شدیداً حاجتمندیم که واسه تخلیه روانی خودمون توی این مراسم پا می ذاریم و اونجا واسمون حالت ملجأ داره که ضجه بزنیم و حاجتامون رو بگیریم . و بعضی ها هم هستن که ایدئولوژی شون اینطوری شده که شرکت نکردن توی این مراسم گناهه . البته هستن کسایی که به عشق خود امام حسین توی این مراسم شرکت می کنند و عزاداری می کنند واسه خود سیدالشهدا . اما شمارشون نسبت به بقیه خیلی کمه .
قصد ندارم بحث روانشناسی و جامعه شناسی و تضاد ایدئولوژيکی ایجاد کنم و بخوام اینجا همه رو به جون خودم یا به جون همدیگه بندازم . اما توی مراسم عزاداری امام که شرکت می کنم توی نوحه ها و مداحی هایی که خونده می شه گاهاً مزخرفاتی گفته می شه واسه اینکه احساسات مردم بیشتر تحریک بشه ، اما اون مزخرفات آگاهانه یا ناآگاهانه عظمت امام حسین رو زیر سوال می بره ! و تنها نتیجه اش این می شه که توی اذهان عمومی و بین المللی شیعه جماعت ، جماعتی غمگین و افسرده قلمداد بشن .
اون عزیز می گفت :
امام حسین نعوذبالله تا این حد خوار و حقیره که بیاد خودشو و پیروانش رو کوچک کنه که بچه شش ماهه شو سر دست بگیره و ناله کنه بگه به خودم رحم نمی کنید به این بچه رحم کنید ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
ممکنه بگی چون می خواسته ظالم بودن اونا رو به رخ بکشه . واسه ظلم اونا نیازی به اینکار و تحقیر شیعه جماعت نبوده واسه ظلم یزید ، دلایل بارز زیادی هست . که مهمترینش شهید کردن فرزند پیامبر بوده .
این بحث ، خیلی علمی تر و کارشناسی تر از اینی هست که بخوام اینجا در موردش مانور بدم . اما در جواب حرف دوست عزیزم چیزی گفتم که بد ندیدم اون رو اینجا واسه کسایی که تفکری مشابه اون دارن بگم :
توی عزاداری امام حسین چرت و پرت زیاد می خونن ، حرفای مزخرف زیاد می زنن ، قبول .
اما مسئله ای که وجود داره اینه که توی مظلوم واقع شدن امام حسین و خاندانش ، توی ناجوانمردی ای که در حق خودش و خانواده اش روا داشتند ، در اینکه امام حسین واسه منحرف نشدن مسیر دین قیام کرد و .... شکی نیست ! غیر از اینه ؟( اگه جوابت بله است می تونی تحقیق کنی . ) پس نه بخاطر اینکه به امام حسین سه روز آب ندادند ! نه بخاطر اینکه با تیر سه شعبه !!! گلوی کودک شش ماهه اش رو نشانه گرفتند ! و نه بخاطر خیلی از حرفای دیگه که توی عزاداری ها گفته می شه و توی صحت و سقمش شک وجود داره بخاطر اون چیزایی که بهش یقین داریم ، امام سوممون تا این حد ارزش داره که بخاطر ارزشهایی که می خواست زنده نگه داره واسش لااقل ده روز عزای عمومی بگیریم و به قول مجامع عمومی غمگین و افسرده باشیم.
شاید به نظر خیلی حرفای مسخره ای زدم . ممکنه حق با تو باشه ! اما نمی دونم چرا می خواستم این حرفا رو بزنم . در ضمن لطفا این حرفا با مباحث س.ی.اس.ی روز قاطی نشه .

تو این مدت که نبودم تقریباً اتفاقات زیادی واسم افتاده که هیچ کدومش خیلی خوب نبود . احوالات مختلفی رو تجربه کردم که متاسفانه بیشترش منفی بودن . توی نت میومدم اما نمی دونم چرا حس کردم لازمه مدتی دور از وبم باشم الان برگشتم پیشتون و صادقانه اعتراف می کنم که دلم واسه همتون تنگ شده بود :
هستی ، قاسم ، یگانه ، و کلا همه بچه های وبلاگ دوستان قدیمی
آلما ، شاه نگار ، عمولی ، سین حسابدار تمام وقت ، پوووویا ، default و ......
دوستان من همتونو دوست دارم و عاجزانه ملتمس دعا
راستی : ایام محرم رو به همتون تسلیت می گم
سلاااااااام
گرچه زیاد حال و روز خوبی ندارم اما هنوز زنده ام
فکری نشوووووووووو آم غلوم رضا (آنفلونزا) نگرفتم اما حالم رو گرفتن دیگه حس نت اومدن ندارم
به محض مرتفع شدن مشکلاتم ، بر می گردم .
دیروز دوست عزیز و گراممان در پی یک مکالمه تلفنی از اینجانب سوالی پرسیدند سوالنااااااک :
ـ اینکه می گین وبلاگم رو آپ کردم یعنی چه ؟؟؟
اینجانب : ـ یعنی مطلب جدید گذاشتم !!!![]()
ــ ایییییییییییش خدا خوبت کنه خودم می دونم یعنی مطلب جدید گذاشتن. واسه چی می گین آپ کردم. خود لغت "آپ" رو از کجا آوردین .!!!!
اینجانب : شاید غیر قابل باور باشه یه لحظه بسان الاغکی در گل مانده در پاسخگویی ماندم
. از بس گفتم آپ ، این لغت برام عادی شده بود و دیگه هیچوقت به کاملش فکر نکرده بودم !
سعی کردم چیزی به روی خودم نیارم که گیر افتادم بهش گفتم واااااااااااااا تو هم به چه چیزایی گیر میدی !! هنوز دست از اخلاق کثیفت برنداشتی !!(سر کلاس هم به موارد جزئی و الکی گیر می داد و سوالای بس مسخره !!! از دبیر گرانقدر می پرسید!)
و در همین اثنا مغز فندقی ام در حال گشتار (همون سرچ بخون) ! که یه مرتبه به اکتشاف رسیدم :
خوب مطلب جدید گذاشتن یعنی مطلب به روز کردن و انگلیسی اونم می شه : up date !!!!!!! و بعد date طبق خاصیت سایش زبانی از قلم افتاده و فقط up مانده !!!!
نمی خواین بخاطر اکتشاف بزرگم بهم تبریک بگین ؟؟؟؟ خودمونیم کار من ارزش بیشتری داشت یا کریستف کلمپ؟؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
در پایان از دوست عزیزم که گیرهای الکی نموده و اینجانب را به معروفیتی کریستفی رساندند تشکر می نمایم !!!![]()
در پی مطالعات عمیق و حساب شده الهه گونه ای به این نتیجه رسیده می باشم که ادامه تحصیل لازم و ضروری است !!! اندر فواید و اهمیااااااات(جمع مکسر الهه ناکانه از اهمیت) ادامه تحصیل نقول و حرفهای بسیار زیادی موجود می باشد اما آنچه مهم می نماید خواندن برای قبولی در آزمون آن می باشد قطعا و صدها البت (برگرفته از دایره لغات شاهنشاه نگار) . کجاست آن همت مردانه و قطعا زنانه که بخواند !!!
(می دونم الان چی میگی : میگی مگه توالت عمومیه زنونه مردونه راه انداختی !!!![]()
)
اینجانب امسال با اصرارات دوستان و تهدیدات همسر گرام در این آزمون شرکت نمودم است . اما ای کاش همتمان از همسرمان حساب می برد !!! مادرمان از قدیم الایام در گوش اینجانب نجوا می نمودندی کدخدا رو ببین ده رو بچاپ !!!!! جناب همسرخان کدخدا ندیده چه می خواهی از اینجانب !!! اول می باید دم همت و اراده اینجانب را دیده و سپس تجویزی به این سنگینی برای اینجانب می نمودی !!!!!
مخلص کلام من ارشد بخون نیستم !!!!!!!!!
گوشتو بیار جلو .......................![]()
از دوستان عزیزی که در مورد دوره های فراگیر اطلاعات جامع و کامل دارند تقاضا می نماییم به اینجانب یاری رسانند !![]()
چند روز پیش بود سرکار حرف سر خست و بخل آدمی زادگان بود و اینکه چرا اصفهانی جماعت اینقدر بدنام گردیده می باشد .
در همین اثناها و اینا بودیم که یکی از همکاران با قیافه ای کاملاً متاثر و جدی ، و کلاً تیپیک انسانهای همه چیز فهم فرمودند :![]()
خدایی بعضی اصفهانی ها واقعن ناخن گردند !!!!!!!
به طرز متحیرانه ای در چهره او نگریستیم و هزاران و شاید دهها هزار هزار علامت سوال در سرمان شکل گرفت !!!
اینجانب کلامی به روی مبارک خود نیاوردم چرا که حدسیدم ممکن است کلمه ناخن گرد وجود دارد و این ما هستیم که به کار نمی بریم و پرسیدن در مورد این لغت یحتمل جز ضایع کردن خودمان حاصل دیگری در بر نخواهد داشت این بود که تصمیمی قاطع اتخاذ نمودم که مهر بر لبانم زده و فقط در دلم ( یه جاهایی همان پشت شکمم ) به این لغت لبخند بزنم ! و به دلم هشدار نمودم که حق قهقهه سردادن ندارد چرا که قهقهه کردن همان و رسوایی در پی آن همان !!!! در حال کلنجار رفتن با دل و شکم و لبها و حالت چهره ام بودم
که صدای یکی دیگر از همکاران عزیز مرا بخود آورد :
ـ ناخن گرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! ![]()
همان همکار اولی با قیافه ای کاملا عاقل اندر سفیهانه در چهره ماها نگریستید و فرمود : ـ بعععله ناخن گرد !!![]()
ـ همکار دوم با تعجب ناخنهایش را جلوی چهره مشعشعان گرفته گردانید و به آنها می نگریستید . حجم چشمانش از دو عدد گردوی متوسط هم گنده تر می نمود !!! و فرمودند : فکر کنم منظورت ناخن خشکه ها ؟!!!!
(من آینه ماینه دم دستم نداشتم چه بسا چشمان من هم بی شباهت با دو عدد نارنگی نبود !!! )
ـ همکار اول با برافروختگی بیشتر ادامه دادند : هر کی یه جوری می گه ما می گیم ناخن گرد !! شاید شما می گین ناخن خشک !!!
اینجانب سکوتی عجیب ناک نموده بودم چرا که خنده ام در پس حنجره ام محبوس گردیده بود و اگر لب از لب می گشودم خنده ام زودتر از کلامم از دهنم خارج می گردید و آنگاه همکار اول قطعا با لنگه کفشی چیزی از خجالت اینجانب در مي آمد . ![]()
اما همکار دوم ما همچنان اصرار عجیبی در اصلاح لغت داشتندی :
ـ آخه مگه شماها کجایی هستین ؟ همه می گن ناخن خشک من تا حالا ناخن گرد نشنیده بودم ! و در اثنای همین لغت گویا فکری بسان برقی از سرش گذریده باشد با صدایی فریادگونه خطاب به همکار اول گفت : ــ خاااااااااااااک بر سرت !!! حتما می خوای بگی دندون گرد !!!!
هنوز کلام همکار دوم کامل نگردیده بود که همکار اول شلیک خنده اش به آسمان رسید !!!! :
ــ آره منظورم همین بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و در حال گفتن این جمله از شدت خجلت دستمال کاغذی ای که ساعتها در دستانش عرقیده بود و معلوم نبود چند بار بینی مبارک را با آن فینانده بودند !!! به طرف همکار دوم پرتاب نمودندی !!!! همکار دوم فریاد کنان جاخالی نمودندی !!! و من هم که دیگر خیالم راحت گردیده شده بود ریسه رفته بودم از خنده ای عجیب و غریب !! گویا فراموش کرده بودیم که این محیط ، محیط کار اداری می باشد !!!
در احوالات خود غرق گشته بودیم و اینا که یک مرتبه مسول محترم واحد وارد اتاق شدند گفتند چه خبره ؟؟؟ اداره رو گذاشتین رو سرتون !!! اینجانب به سرعت خود را به سان بچه مثبتایی که روحشان از هیچ کجا خبر ندارد جستم سر کارم دیگران خودشان می دانستند و چه خوب شد که سرو کله مسول گرامی پیدا شد وگرنه معلوم نبود این ماجرا به چی و به کجا ختم می گردید !!!! ![]()
دیشب رفتم سراغ دفتر خاطرات دوران شیرین کودکی و نوجوانیم . الان که دیگه فرصت خاطره نوشتن ندارم اما قبلا هر چی می شد می نوشتم . لابلای نوشته هام چشمم افتاد به این متنی که برای خونه کلنگی قدیمیمون نوشته بودم ،یادم به خاطراتم افتاد و کلی حالم گرفته شد . شاید قبلش این رو بگم بهتر باشه : من این خونه کلنگیمون رو خیلی دوستش داشتم چون همه کودکی و نوجوانی من توی اون خونه بود . بخاطر همین گهگاهی به بهانه سر زدن به همسایه ها یه سری بهش می زدم اما حدوداً یک سال و نیم بعد از اینکه ما از اونجا اومدیم خبر دادند که صاحبخونه جدیدش شروع به خرابش کرده و قراره که جاش آپارتمان بسازه بند دلم پاره شد و این متن رو یک شب بعد از آخرین باری که اون خونه رو دیدم نوشتم ، چون همه دفترچه خاطراتم نتی شده این که یکی از گلای سرسبد خاطراتمه آوردمش توی وبم ، لازم به ذکره که متن پایین در آبانماه سال 79 نوشته شده : ( شما دوست عزیز مجبوربه خوندن این مطلب نیستی بیشتر واسه خودم نوشتم )
همه چیز تکرار می شود همه چیز یک دوره گردش دارد حتی ساعت عقربه دار ولی تنها چیزی که هیچ راه برگشتی برایش وجود ندارد عمر و گذر آن است با وجودی که عقربه های ساعت 12 ساعت به 12 ساعت روی همان جایی که قبلا بوده اند قرار می گیرند ولی تا بحال پیدا نشده که کسی 12 ساعت گذشته اش مثل حال و حالش هم مثل 12 ساعت آینده باشد . زمان چیز عجیبی است هم دوره تناوب دارد هم ندارد !!! حرفم را می فهمی کاش می فهمیدی ! کاش می فهمیدند ! دلم گرفته . دوباره گرد و غبار تنهایی و یادگذشته آینه دلم را پوشانده ! نمی دانم چرا اینطور بی تابی می کنم درست مثل یک ماهی !!! یک ماهی توی تنگ که آرزوی دریای آبی را دارد ولی وقتی از همان تنگ بیرون می افتد جست و خیز می کنه که به تنگش برگردد . من هم در دیار خاطره ها آرزو می کردم که به آینده پرتاب شوم و حال که از آن دیار بیرون افتاده ام نفس هایم به شماره افتاده ای کاش می توانستم دوباره به آن دیار برگردم ماهی کوچک یه فرق بزرگ با من داره : اون می تونه با جست و خیز و تقلا یا خودش رو به درون تنگ بندازه یا کسی رو متوجه کنه کمکش کنه ولی من !!! من از ماهی هم کمترم .
دیشب دلم بد جور هوای گذشته را کرده بود هوای آن خانه کلنگی کوچک خیلی وقت بود دم و بازدم مرا تشکیل می داد . چون فقط شنیده بودم که کانون خاطره ها مرده ولی باور نمی کردم گویی می خواستم به خودم یک امید دهم یک امید کاذب ! دوست داشتم از دودلی در بیام و ببینم آیا واقعا مرده یا هنوز نفس می کشد و اگر هنوز رمقی در وجودش است به اوبگویم که من فراموشش نکرده ام .
راه افتادم . هوای عجیبی بود برایم خیلی آشنا بود انگار با استنشاق آن روح دوباره ای در کالبد وجودم دمیده شد روشنایی ها و یادها به استقبالم شتافتند و با آغوش باز مرا پذیرفتند . ستاره ها کوچه ها را چراغانی کرده بودند ولی از ماه خبری نبود هر چه نزدیکتر می شدم هیاهوی خاطرات بیشتر می شد آخ خدای من کوچه ها هنوز مرا فراموش نکرده اند البته غریبی می کردند ،خوب خیلی وقت بود که همدیگه رو ندیده بودیم . من هم به خاطر بی وفاییم شرمسار بودم، فقط به رویشان لبخند میزدم و رد می شدم و آنها فهمیدند !! فهمیدند که من هنوز دوستشان دارم ! فهمیدند که آمده ام بهشان سر بزنم راه را برایم باز کردند تا بر سر بالین دوست قدیمی ام حاضر شوم حتی درخت خمیده و تنومند بید وقتی صدای پایم را شنید، مرا شناخت . به طرفش دویدم و در آغوشش کشیدم آخ خدا او آخرین کسی بود که تا لحظات آخر بالای سر آن جسم بی روح مانده بود ولی گویی خودش هم در مجاورت با او مریض شده بود رنگ بر چهره نداشت و هیچ پوششی نبود تا او را از سرما در امان دارد خیلی دلم به حالش سوخت از خودم بدم آمد . دیگر نتوانستم تحمل کنم و او را با آن حال زار نگاه کنم . دستانش را فشردم و سریع خودم را از او دور کردم .
و به سمت دوست قدیمی ام ، همدم کودکی ام رفتم . نگاهم روی جسم ضعیف و نحیف او خشک شد..........نمی توانستم باور کنم آن گونه به بستر مرگ افتاده . یاد اون روزها که با هم بودیم و درکنارش معنی بودن را فهمیدم چون صاعقه ای دردآور و سوزناک از ذهنم گذشت آخ خدای من از رویش خجالت می کشیدم توان این را نداشتم که لمسش کنم خیال اینکه دیگر مال من و مال ما نیست بد جور رنجم می داد و احساسی آمیخته با ترس مانع شد که ببینم آیا پذیرای وجودم هست یا نه . ترس از اینکه همسایه های قدیمی مان مرا فراموش کرده باشد و غریبانه و ظالمانه مانع شوند که حتی آن پیر کهن سال را نظاره گر باشم . با اکراه جلو رفتم و دستی بر چشمش کشیدم ولی آن را باز نکرد... بهش حق می دادم شاید از دستم دلگیر است ! تصمیم گرفتم طور دیگر از او بخواهم در این لحظات آخر با من آشتی کند و سعی کردم آن یکی چشمش را امتحان کنم از این چشم تا چشم دیگرش همسایه ها فاصله بود و باز هم قدم برداشتم و راه را در پیش گرفتم خدای من هنوز بوی آشنایی از کوچه ها می آمد به خصوص کوچه خودمان خیلی دوستانه از من پذیرایی کرد با وجودی که خیلی وقت بود ندیده بودمش ولی اصلا حس غریبی نداشتم انگار همین دیروز اینجا بودم صدای فریادهای بچه گانه ام را می شنیدم فریادهایی که به هنگام بازی کودک وار بر سر هم بازی هایم می کشیدم در و دیوار کوچه خیلی خوب صدای خنده هایم را ضبط کرده بود و وقتی داشتم طولش را طی می کردم آن ها را منعکس می کرد از این سر کوچه تا آن سرش پر بود از خاطرات ! در این لحظه فقط اشک همراهی ام می کرد و با من همدردی می کرد خیلی گرم گونه های سردم را نوازش می کرد نمی دانم آن راه را چگونه طی کردم فقط خودم را سر بن بست دیدم . بن بست عشق ها و صمیمیت ها آهسته و آرام با همان ترس وارد شدم خدای من این یکی چشمش باز می شود و خانه قشنگ چشمش را به رویم گشود او فهمیده بود که به دیدنش آمده ام و انصافا اگر چشمش را باز نکرده بود نهایت سردی را به من تحمیل می کرد ولی .....
ای کاش او را نمی دیدم ای کاش هرگز چشمش را نگشوده بود ... ای کاش ... در زلالی چشمانش ویرانگی را دیدم ... تمام اعضایش بر روی هم ریخته شده بودند و فقط اسکلتش بود تازه اسکلتش هم شکسته و رنجور بود حالا فهمیدم چرا نمی خواست ببینمش !!! بوی خاطرات از لابلای خاکها و سنگهای روی هم ریخته شده شنیده می شد . آغوشش زخمی و خون آلود بود و سخت !!! ولی با تمام وجود آن را گشود .در آغوشش گرفتم و پنهان گریستم و برایش دعا کردم . دستش را در دستم گرفتم و در گوشش نجوا کردم که هنوز دوستش دارم هیچ نمی گفت فقط نگاهم می کرد گفتم : مطمئن باش همیشه به یادت خواهم بود و دوستی و لطف ومهر و محبتت را هرگز فراموش نمی کنم . یادم نمی رود که آرام و ساکت نشسته بودی و همه زندگی ام را از گذشته تا گذشته! نظاره گر بودی . یادم نمی رود تو و در و دیوارهایت محرم اسرارم بودی و مرهم دردهایم . یادت می آید روزهایی که سرزنش وار به تنهایی هایم می خندیدی ؟!!! همیشه به یادت خواهم بود " و برای یادگاری تکه ای از قلبش را که ظاهری سنگی داشت برداشتم و بوسیدم و با او خداحافظی کردم . با سینه ای کباب و آتش ناک
خانه کلنگی اگر خراب شدی یاد و خاطره ات خراب نشدنی است مگر اینکه قلبم را خراب و ویران کنند !!!!
فکر می کردم خودم راکد شدم اما با سرک کشیدن توی وبلاگای همه به این نتیجه رسیدم وبلاگ همتون از تب و تاب افتاده . نکنه یه نوع ویروس خوکیه ؟
یه سوال : علت اینکه به وبلاگ دوستان اینترنتی یا شایدم غیر اینترنتی ات سر می زنی چیه ؟ آیا به خاطر این می ری به وبلاگش سرک می کشی که اونم به وبت سر بزنه و آمار بازدید بره بالا؟ (این که دیگه به قول شاه نگار از مد افتاده) یا واسه این سر می زنی که واقعا ببینی چی آپ کرده و از پس آپش احوالات روزانه شایدم هفتگی و خیلی خفن تر ( مثل این اواخر خودم ) ماهانه شو دریابی ؟ شایدم علت دیگه ای داره که به ذهن من نمی رسه !! شاید فکر می کنی فرقی نمی کنه که واسه چی به وب دوستان سر می زنیم مهم اینه که سر می زنیم !!!! می دونی چرا این سوال به ذهنم رسید واسه اینکه دیدم امروز ( یعنی پنجشنبه ۲۱ آبان ماه ۸۸) فقط سه نفر از وبم بازدید کردند البته انتظار ندارم به خاطر چرت و پرتایی که اخیرا می نویسم کسی واسه بازدید از وبلاگم سر و دست بشکونه اما کلا حس کردم که خوشم نیومد از مشاهده آمار امروزم و بعدش پیش خودم گفتم : اصلا واسه چی همچین مسئله ای واسم مهم بوده ، و یه طورایی به این فکر کردم که اگه تعداد بازدید از وبلاگم برام مهمه پس واسه خودم آپ نمی کنم واسه دل خودم و گرفتاریا یا سرمستیای خودم نمی نویسم برای دیگران می نویسم تازه اونم نه واسه دیگران واسه تایید و تمجید شدن از طرف دیگران !!! تو چی فکر می کنی ؟ خیلی دوست دارم بدونم تو واسه چی میای به وب من و دوستان دیگه و یا کلا واسه چی آپ می کنی ؟
می دونم قبول دارم روند نزولی وحشتناکی در پیش گرفتم . بعضی وقتا می رم توی وبلاگای این و اون می بینم مثلا یه نوجوون ۱۶ الی ۱۷ ساله چه آپایی داره چه مطالب جذاب و قشنگی می نویسه اونوقت فکر و ذهنم ، اجتماعی بودنم و ... زیر سوال می ره !!!! و از خودم خجالت می کشم یه بانوی ان ساله چطور اینقدر احمقانه و بچه گانه می نویسه
بااااااااشه اخماتو تو هم نکش .... تمومش کردم .... آآآآآآآ
زیب دهنمو کشیدم . کم کم دارم به احوالات قبلیم بر می گردم انشاء الله سعی می کنم آدم وار برگردم پیشتون نه به این سبک خل و مشنگی که اخیرا دارم ![]()
فعلا شب همگی بخیر
پی نوشت : فردا قراره بریم شهرستان ، مجلس ترحیم پسر دایی آقای همسر دیشب همین موقعا(ساعت ۱۰ شب ) تصادف کرده و رفته زیر تریلی ! یه مرد ۳۴ ساله است که بچه ای ۱۶ ساله داره ! به قول همسر جان خودش که مُرد و مرگ حقه و هممون می میریم بچه اشم بالاخره بزرگ می شه زن می گیره ! بدبخت زنش
خدا بهش صبر بده . کلا حالم گرفته است بخاطر این خبر از ظهر تا حالا توی شوکم . ( خیلی ضد حال زدم نه ؟ حقتونه یه کم ضد حال لازم داشتید !!! چون ضد حال بهم زدید )![]()
لطفا به سبک خانم صداقتی ( مجری برنامه رادیو جوان ) بخونین :
جــــــــــوون ایــــــــرانی ســـــــــــلاااااااااام
اخیرا خیلی تنبل شدم کلی مطلب واسه آپیدن دارم کلی سوژه قشنگ و درجه یک دور و برم ریخته اما دیگه مثل قدیما حال و حوصله نوشتنش رو ندارم !!!!!! احتمالا بی ارتباط با تب آنفولانزای خوکی( ببخشید همون نوع A ) نیست !!!!!!
اما اومدم که بمونم البته نه اونقدری که کپک بزنم . بمونم تا تاریخ انقضام .
امروز توی اداره کلاس اطفاء حریق گذاشته بودند ، کاری به جریانات پیرامون مبحث شیرین آتش و حرفه آتش نشانی ندارم قصدم تعریف این قضیه است : وسط کلاس در سالن باز شد و یه خانمی وارد شد که واقعا روی هر چی خانمه سفید کرده بود.
بذارید شرح قیافه اش رو بدم : یه مانتوی خردلی زننده گِل و گشاد ، شلوار لي آبي ، کیف قرمز تند و تیز ، یه مقنعه سورمه ای رنگ تُل شده ، رنگ پوست : از سبز رد کرده ! اما هنوز به سیاهی نرسیده !
موهاش رو به صورت افتضی از مقنعه اش بیرون گذاشته بود و دقیقا مثل خانمای خراب بزک کرده بود . دورتا دور چشاش هم به صورتِ
، سیاه بود نه اینکه بخواد مدل خلیجی ملیجی یا سبک جدید آرایش کرده باشه ها دقیقا مثل خانمی که اشک بریزه و آرایشش پایین بریزه !!!
از قیافه اش بیایم بیرون دیگه فکر کنم خیلی
شدین !!! خلاصه اومد رفت اول کلاس نشست روی صندلی . کنار کی ؟ کنار رییس حراست اداره مون !!!! و یکی از پاهاش رو انداخت روی اون پاش !!! و شلوارش از مچ ، بالا کشیده شده بود و مچ پاهاش پیدا شده بود . من واقعا حیرت قیافه اش مونده بودم تا اینکه دیدم وسط کلاس یه سیب از کیفش درآورده برگشته به همکارا تعارف می کنه و همه که حیرونش مونده بودن با حالتی شرمزده تشکر کردن ازش ( چی بهش بگیم خوب ؟) . بخدا چشتون اصلا به همچین موجوداتی نیفته الهییییییی یَک گازی به سیب زد و خامچ خامچ قاپ می زد به سیب و می خورد . مونده بودم این تحفه کیه با این قیافه اومده سر کلاس ما . نتونستم صبر کنم تا اتمام کلاس در گوش یکی از همکارام گفتم این دیگه کیه ؟ گفت قضیه اش مفصله بعد برات تعریف می کنم .
بعد از اتمام کلاس خانم شده بودن سوژه اداره ! و همه داشتن از شخص شخیص ایشان صحبت می کردند . من که تازه دیده بودمش اما بچه ها می گفتن یکی از همکارای سابق اداره است الانم هنوز بازنشسته نشده اما تعلیق از کارش کردند و تازه برام گفتن که خانم خرابی بوده و هزار و یک خراب کاری و افتض کاری کرده !! گفتم خوب چرا حراست کاری نمی کنه گفتن هیچ کاری از حراست واینا ساخته نیست !!! یکی از بچه ها گفت : رفتن به دیوان عدالت اداری شکایتش رو کردند تازه اونا اومدن واسش احقاق حق می کنند که گروهش دو تا کمتر از اونیه که باید باشه !!!! یعنی یه چیزی هم بدهکار شدن !!!
رییس ادارمون ازش درخواست کرده !!! که نیادش سرکار خودشون همینطوری بهش حقوق می دن !!! اما بازم دست بردار نیست و میاد !
قصدم از تعریف موضوع فقط به اشتراک گذاشتن حیرت خودم بوده و هیچ منظور خاصی ندارم . اما واقعا عجیبه چرا نمی شه از حضور همچین آدمایی در محیط کار جلوگیری کرد !!! تازه اگه محیط خصوصی بود شاید تا این حد حیرت انگیز نبود . توی محیط کار دولتی چرا ؟
*** چیه ؟ چرا واسم خط و نشون می کشی ؟ داری می گی نیومدی نیومدی حالا هم که اومدی اینم موضوعه آپ کردی ؟
همین رو می گی ؟ اینا هم جزء زندگیمونه دیگه باید مطرح شه خب . اینقدر اخم و تَخم نکنید بهم . ![]()
نحوه شروع مطلب یه طرف تموم کردنش هم همون طرف اساساً .
سلام بر همه دوستان عزیزم
از اینکه به من لطف داشتید کمال
تشکر رو از همتون دارم .
چند وقتیه حال و روز خوبی ندارم دقیقا شدم نماد اون جمله ای که به عنوان شرح وبلاگم نوشته بودم و نصر الله خان خدا بیامرز می گفت به روحیاتت نمیاد شرحتو عوض کن .اون جمله این بود : در غمگین ترین لحظات زندگی ام شادم چون کسی نمی داند چقدر غمگینم !!!
فکر بد نکنین ها با همسرجان مشکل ندارم ها نمی خوام یه تار موی سرش کم بشه و خدا رو شکر از هر چی شانس نداشتم از نظر همسرجان شانسم خوب بوده . اما دلزده مسایل دیگه ای هستم که حسابی درگیرم کرده خلاصه اینکه برام دعا کنید که از کما در بیام و حالم بیاد سرجاش . همتونو دوست دارم . خیلی دلم میخواد با همون روحیه برگردم و براتون بنویسم واسم دعا کنین حالم بیاد سرجاش و ناراحتیم بر طرف بشه ![]()
* داشتم آرشیو وبم رو می دیدم: روزی تند تند آپ می کردم طوری که دوستام نمی دونستن واسه کدوم پستام نظر بذارن !!!! اما حالا نه وقتش رو می کنم نه آنچنان دل و دماغ آپیدن رو دارم .
* به این نتیجه رسیدم که : زندگی خیلی سخته بعضی وقتا خیلی سخت باهات معامله می کنه و احساس شکست می شه حس غالب زندگیت .....
* در حال حاضر شرایط بحرانی ای دارم که معلوم نیست قراره چی بشه . شاید شنبه همه چیز روشن بشه و تکلیفم معلوم شه شایدم مجبور بشم تا یه ماه دیگه هم صبر کنم ...
فکرم شدیدا درگیر این موضوعه
* یه اشتباه ساده احمقانه کردم توی کارم و حرصم از این در میاد که اشتباهم اصلا اشتباهی نیست که بخوای جزء اشتباه به حسابش بیاری اما هست دیگه کلا دستاویز خوبیه واسه کسایی که بخوان زیر پاتو خالی کنن و بهت نارو بزنن
* از سادگی و حماقت خودم به ستوه اومدم . هنوز درد پست قبلیم تازه است هنوز دلم پره . هنوز دلم می خواد حال یکی رو اساسی بگیرم . حیف که فکر نکنم شرایطش پیش بیاد
* یه سوتی هم امروز سرکارم دادم ( جدای از اون اشتباه کاری) و کلا امروز اینطوریم: ![]()
* نگران نباشید تحملم کنید دوباره به وضعیت عادی بر می گردم و جفنگیات و خل و چل بازیامو واستون می ذارم اونم به زبان طنز که نگید الهه چرا همچین شدی
وبلاگمه دیگه . شده سنگ صبورم اگه چرت و پرت نوشتم بهم خورده نگیرین
*یه خانم باردار اصفهانی در اثر آنفلونزای خوکی جان به جان آفرین تسلیم کرد . خواهر یکی از همکارام آنفلوآنزا خوکی گرفته
اگه به اون سرایت کنه بعدشم به ما سرایت می کنه یعنی دیگه کلا : اگر بار گران بودیم وووووووووو رفتیم اگه نامهربان بودیم ووووووووو رفتیم
بیکاری نشستی تا اینجا چرت و پرتای من رو می خونی ؟؟؟؟ من دیوونه ام اینا رو می نویسم تو چرا می شینی اینا رو می خونی ؟؟؟
تو اگر می دانستی
که چه دردی دارد ،
که چه زخمی دارد ،
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی !!!!!!!!
پی نوشت : تا بحال تجربه نکرده بودم .....
اولین باره که درد زخم خنجر از پشت رو تجربه می کنم ....
چه دردی ....
.....چه احساس ناامنی و سردی!!!! ....
.... چقدر دلگیر و ناراحتم ...
کاش بتونم ببخشمت ای رفیق نامرد من !!!!
کاش بتونم فراموشت کنم ای شبزده نقاب بر چهره کشیده !!!
نمی دونم چی باید بگم فقط دلم گرمه به اینکه خدا خودش حسابی هوای کارمو داره ...
اما این چیزی رو عوض نمی کنه : نمی بخشمت ای دشمن در لباس دوست من ....
چرت و پرت نوشت : قالب وبلاگم رو خیلی دوستش داشتم و دارم ، اما برای تنوع عوضش کردم هیچ دلیل خاصی هم نداشت ، شاید بیکاری و درموندگی و احساس شوکی که دارم جزء دلایلش باشه !!!!
به اطلاع کلیه دوستان مهربان و گلم می رسونم :
عمراْ فکرشم نمی کردم که اینقدر مشغله کاریم سنگین بشه که حتی نتونم نفس بکشم !!!!
از قرار یه دوره یه ماهه توی هسته مرکزی دانشگاه علوم پزشکی برامون گذاشتند و ساعت کاریمون از ساعت ۷.۵ صبح تا ۴ بعد از ظهره !!! ساعت ۵.۵ عصر نااااااااااک و نالون می رسم خونه
دیگه فکرشم بکنید زندگی تاهلی و .... جدای از ایناش آقای همسر خان هم کلی کار ریخته سرم که حوصله ام سر نره !!!! از جمله پاورپوینت دوره ای که باید تدریس کنه .
قضاوت با شما : شما بودید اینطوری :
یا شایدم اینطوری :
و به دنبالش اینطوری :
نمی شدید ؟؟؟!!!!
تبصره ۱ : از نوشتن لغت تبصره به هیچ عنوان تعجب نکنید به مدت یک هفته توی قسمت رسیدگی دانشگاه علوم پزشکی بودم از بس تبصره و قانون و ماده به خوردمون دادند اینطوری شدم : ![]()
تبصره ۲ : دلم واسه یه خواب درست و حسابی ۱۵ ساعته لک زده !!!! ( لک زده : تنگ شده )
تبصره ۳ : یگانه و هستی جونم اگه قرار شد عکسم رو توی وب بزنید عکس خوشکلم رو بزنید ها الان واستون می ذارمش این عکسمو بذارین لطفا : ![]()
تبصره ۴ : به جان شما وقتش رو ندارم فکر کنم و تایپ کنم هر خزعبلاتی به ذهنم می رسه می نویسم . جون الی شاکی نشید .
تبصره ۵ : خدمت شاه نــــگار: با این کامنتدونی!!!! اون از سه چهار باری که کامنت گذاشتم و برگشتم نبود و الفاتحه و ... نثار روحش کردم . اونم از الان که دیگه از مایه نمی شه کامنت گذاشت .
تبصره ۶ : بچه ها عمــــولـی توی وبش طرح جالبی داده منم از اونجا که خیلی دیر به دیر می تونم آپ کنم این طرح رو پیاده می کنم که لااقل تا آپ بعدیم سرتون اینطوری گرم بشه :
هر کدوم از شماها واسه نفر قبلی که توی قسمت نظرات نظر گذاشته یه اسم با جنس مخالف انتخاب کنید یعنی مثلا واسه شاه نگار بذارید : خاله خان باجی ![]()
واسه یگانه بذارید مسعود شصتچی و .....![]()
تبصره ۷ : تا اطلاع ثانوی به ملکوت اعلی پیوستم .
دوستدار همتون الا ناز
به ! بو رو می شنوی ؟ ( هی فکر بد نکن منظورم بوی فصل پاییزه ها کلا حس شاعرانه ام کور شد
)عاشق بوی ماه مهرم ...... بوی مدرسه .... بوی کلاس ......بوی میز و نیمکت .... بوی گچ .....بوی کتاب نو ..... بوی برگهای خشک و نارنجیه بارون خورده .....

عاشق صدای مهرم صدایی که وقتی بوی مهر رو می شنوم صداشم تو گوشم طنین می اندازه .... صدای زنگ مدرسه .... صدای سوت ناظم و معاون مدرسه .... صدای شلوغ و همهمه بچه ها توی زنگای تفریح ... صدای خشن کشیده شدن صندلیها و نیمکتها توی کلاس ... صدای کشیده شدن ناخن دبیر روی تخته سیاه .... ![]()
آخ که دلم واسه اون روزا یه ذره شده .... یادش بخیر .... چقدر ماه مهر رو دوست دارم
ماهی که من رو یاد عزم و اراده ام می اندازه وقتی اول هر سال مصمم و جدی قول سالی موفقیت آمیز رو به خودم می دادم و چه خوب به قولم وفادار بودم ...
دوران شیرین مدرسه با همه هیجاناتش فقط برایم خاطره ای روشن و شفاف شده و .... دیگر هیچ ( به قول مسعود شصتچی )
این شعر ، توی کاست آوای مدرسه مون بود که خودم به عنوان رهبر گروه سرود به بچه ها آموزشش دادم و الان شدیدا واسم نوستالژیکه . البته شعر معروفیه وهمتون شنیدین اما بازم تقدیم می کنم به همه عاشقان مدرسه
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر ، ماه مهربان بوی خورشید پگاه مدرسه
از میان کوچه های خستگی می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم ز شوق بچه ها اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید سرخ بر تخته سیاه مدرسه

یکی از دوستام دختر چهار ساله شیرین زبونی به اسم "نورا "داره که .... اوووووووم ... مامانی ... میخوای بخوریش
نورا اخلاقش اینطوریه که وقتی بزرگترش بخواد تو خیابون دستشو بگیره هر چی دستش باشه می ذاره زیر اون بغلش و دستش رو می ده به بزرگترش .
این توضیح اولیه رو دادم که این رو تعریف کنم : مادرش میگفت رفته بودیم خرید توی راه براش بستنی خریدیم از پاکتش در آورد و شروع به لیسیدن کرد (
). وقتی می خواستیم عرض خیابون رو رد بشیم بهش گفتیم دستت رو بده بستنی اش رو زد زیر بغلش !!!!! و دستشو داد به دستم ... وقتی از خیابون رد شدیم ... گریه و زاری ای راه انداخت که بیا و ببین و توی گریه اش می گفت : نمی خوام !!!! نمی خوام !!!! بستنیم لباسی شد !!!!!!![]()
![]()
![]()
این سوال اساسی مطرح شد برام که : "بستنیم لباسی شد "درسته یا " لباسم بستنی ای شد " گرچه می تواند هر دو گزینه صحیح باشد که مورد اول بر کلمه بستنی تأکید دارد و مورد دوم بر لباس ! این کودک کاملاً صحیح نگرانی خودش رو بیان نموده است می باشد گویاااااا چرا که اون چیزی که برای بچه اهمیت داره بستنیه اس نه لباس ! "لباس بستنی ای شده" دغدغه و نگرانی مادر می تواند باشد اما دغدغه بچه ... هرگز .
پی نوشت ۱: ![]()
پی نوشت ۲ : با پوزش از دوستان بخاطر اینکه مدتی غیبتی نسبتا صغری داشتیم ...
پی نوشت ۳ : از اظهار لطف همه دوستان ممنون . حالم بسی خوب و نیک می باشد و ملالی نبود جز دوری شما که خدا رو هزاران بار شکر که آنهم تازه گردیده می باشد .
پی نوشت ۴ : طاعات و عبادات یک ماهه رمضان همگی قبول درگاه حق انشاءالله
پی نوشت ۵ : ![]()


